مجله پسرون اهوازی شماره (1)
خاطره
بعد از پشت سر گذاشتن تولد وبلاگ که جشن دوسالگیش بود ما به این فکر افتادیم که وبلاگ رو فعال تر و غنی تر کنیم .15 شهریور یعنی یک روز بعد از تولد وبلاگ محسن به خونه ما اومد و با هم رفتیم بنگاه املاک امام(محل کار پدر بزرگ،پدرم و عموم که دایی های محسن می شوند) و از اونجا که من می خواستم از بابام پول بگیرم که برای باشگاه بدنسازیم مکمل بخرم حدود 1 ساعت داخل بنگاه ساکت نشستم تا بابام راضی شد به من پولی رو که می خواستم بده. من و محسن با هم رفتیم دنبال داییم تا ببرتمون برای من مکمل بخره. خلاصه رفتیم از پاساژ سلمان فارسی یه مکمل خریدم و محسن گفت که خانواده منتظرم هستن که باید برم پیششون. من و داییم از محسن خداحافظی کردیم و رفتیم باشگاه.
اتفاق ( البته اتفاقات روز اهواز)
یکشنبه همین هفته من(داود) با پسر خاله هام و پسر داییم داشتیم از یکی از بزرگترین چهار راه های اهواز(پاداد) می گذشتیم که حدودا رد شده بودیم که یه موتور سوار از پشت سرمون اومد خورد به یه ماشین پیکان همون موقه یه آمبولانس که پشت سر پیکانیه داشت میومد با اینکه آژیرش خاموش بود سریع روشنش کرد و از کنار پیکان که ایستاده بود لایه کشید و رفت ما همه مبهوت مونده بودیم یعنی چی اینکار اون آمبولانس تازه ما شانس آوردیم که اون راننده موتریه کلاه ایمنی سرش بود چون مقتی از ارتفاع 2 متری خورد زمین کلاه ایمنیش شکست و ما رو از منفجر شدن سر اون راننده روبه روی ما جلو گیری کرد و ما با خنده به اون آمبولانس و خدارو شکر از زنده موندن راننده به راهمون ادامه دادیم البته هممون سوار بر رخش هایمان (دوچرخه) بودیم.
حکایت نامه پسرون
*در میان جانداران، هیچ حیوانی که برای کبوتر شدن به دنیا آمده است، کرکس نخواهد شد مگر انسان که کبوتر زاده میشود و ممکن است کرکس شود. از (( ویکتور هوگو))
*مرگ هرگز دشوارتر از تولد نیست. از (( آناتول فرانس))
*مایوس مباش زیرا ممکن است آخرین کلیدی که در جیب داری، قفل را بگشلید. از (( تروتی ویک))
لطیفه
*دو نفر در طول مهماني كنار هم نشسته بودند و در طول دو ساعت يك كلمه هم با هم حرف زدند. پس از دو ساعت يكي از آنها به ديگري گفت: پيشنهاد ميكنم حالا در مورد موضوع ديگري سكوت كنيم!
*به غضنفر گفتند: ۱۷ شهريور چه روزيه؟ کمی فکر کرد و گفت: فکر می کنم ۱۵ خرداد باشه!
*غضنفر دو تا بلوك سيماني رو گذاشته بوده رو دوشش، داشته ميبرده بالاي ساختمون. صاحبكارش بهش ميگه: تو كه فرقون داري، چرا اينا رو ميگذاري رو كولت؟! غضنفر ميگه: اون دفعه با فرقون بردم، اون چرخش پشتم رو اذيت ميكرد!
*غضنفر عقب عقب راه ميرفته، ازش ميپرسند: چرا اينجوري راه ميري؟ ميگه:آخه بچهها ميگن از پشت شبيه آلن دلوني!
*به غضنفر ميگن چرا زن نميگيري؟ ميگه: اي بابا، كي مياد زنش رو بده به ما؟!
*باباهه (حواسش نبوده که کلاهش سرشه) به بچهاش میگه برو کلاه منو بيار. بچه میگه: بابا کلاهت که رو سرته! باباهه میگه: اه...پس...نمیخواد بری بياريش!
چیستان هفته
فرق کلاغ چیه ؟ (توجه کنید که این چیستان از همین سه کلمه تشکیل شده!)
عکس هفته
![]()





